زندگي با من کينه داشت من به زندگي لبخند زدم خاک با من دشمن بود من بر خاک نهفتم چرا که زندگي سياهي نيست
خدايا به هر که دوست ميداري بياموز که: عشق از زندگي کردن بهتر است و به هر که دوست تر ميداني بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است
درد من حصار برکه نیست ... درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان نمی رسد
................ما تجلی اندیشه خداوندیم..............
به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت
نگاه ساکت باران بروی صورتم دزدانه میلغزد ولی یاران نمیدانند که من دریایی از دردم
بظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم.
در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت باقیست
احساس می کنم در این مثنوی بزرگ طبیعت مصرع هایی ناتمامیم . بودنمان انتظار یک بیت شدن . دکتر شریعتی
یک سکوت،دو سکوت،سه سکوت.... . هرگاه دفتر محبت را ورق زدی، هرگاه زیر پایت خشخش برگها را احساس كردی، هرگاه در میان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش دیدی، برای یك بار در گوشهای از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر
هروقت تو زندگی به یه در بزرگ كه یه قفل بزرگ روش بود رسیدی ، نترس و ناامید نشو. چون اگه قرار بود در باز نشه به جاش یه دیوار میذاشتن
برای آن کس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد
تک تک پرهایم را لابه لای دفترت بگذار تا در پایان دریابی که پرنده ات مرده است.
..
دلم پرسیدم عشق را خلاصه کن گفت آغازکسی باش که پایان تو باشد
آرزویم این است
نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنكه تو را می خواهد
وبه لبخند تو از خویش رها می گردد
وتو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد...
رفتن همیشه به معنای رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت.
در بن بستهای زندگی راه آسمان باز است پرواز بیاموز
.
سپاس ترا که به هر انسانی سپری از تنهایی بخشیدی تا هرگز فراموشت نکند
افسانه زندگی چنین است در سایه کوه باید از دشت گذشت
زمانیکه نگران هستی مردم چه قضاوتی در مورد تو دارند در بند اسارت آنها هستی ، فقط هنگامی میتوانی حاکم بر سرنوشت خود باشی که به تایید و تصدیق دیگران نیازی نداشته باشی ۰
در سینه ات نهنگی می تپداینکه مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست ، ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس،اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!آدم ها ،ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه .اما ماهی وقتی در دریا شناور شد، ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد،قلب است.هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد ،تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری ؟و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلبی خلاصه می شود و آدم قانع.این ماهی کوچک ،اما بزرگ خواهد شد و این تنگ ،تَنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی وکاش نقبی می زدی از تُنگ سینه به اقیانوس .کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی .کاش...بگذریم...دریا و اقیانوس به کنار ،نامنتها و بی نهایت پیشکش.کاش لااقل آب این تنگ را عوض می کردی..آب هم که بماند لجن می بندد.و حیف از این ماهی که در گل ولای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!
الفبای زندگی!!!!!!!!!!!!!!!الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوهاب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسمپ: پویاپی برای پیوستن به خروش حیاتت: تدبیر برای دیدن افق فرداهاث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارند ه هاج: جسارت برای ادامه زیستنچ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباهح: حق شناسی برای تزکیه نفسخ: خودداری برای تمرین استقامتد: دور اندیشی برای تحول تاریخذ: ذکر گوپی برای اخلاص عملر: رضایت مندی برای احساس شعفز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم هاژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد هاس: سخاوت برای گشایش کار هاش: شایستگی برای لبریز شدن در اوجص: صداقت برای بقای دوستیض: ضمانت برای پایبندی به عهدط: طا قت برای تحمل شکستظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدفع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورهاغ: غیرت برای بقای انسانیتف: فداکاری برای قلب های درد مندق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دلک: کرامت برای نگاهی از سر عشقگ: گذشت برای پالایش احساسل: لیاقت برای تحقق امید هام: محبت برای نگاه معصوم یک کودکن: نکته بینی برای دیدن نادیده هاو: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستیه: هدفمندی برای تبلور خواسته های: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"ثروت گفت:"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.غرور گفت:"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:"اجازه بده تا من با تو بیایم!"غم با صدای حزن آلود گفت:"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:"بیا عشق تو را خواهم برد."عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:"آن پیر مرد که بود؟"علم پاسخ داد:"زمان"عشق با تعجب پرسید:"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است...........................
آنگاه المیترا گفت:با ما از عشق سخن بگوی. پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت: هر زمان كه عشق اشارتی به شما كرد در پی او بشتابید' هر چند راه او سخت و نا هموار باشد. و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید' و هر چند كه تیغهای پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند. و هر زمان كه عشق با شما سخن گوید او را باور كنید. هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند. زیرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر می نهد ' به صلیب نیز میكشد. و چنانكه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می كند. و چنانكه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را كه در آفتاب می رقصند نوازش می كند . همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را كه به زمین چسبیده اند تكان می دهد. عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می كند. آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد. و سپس به غربال باد دانه را از كاه می رهاند. و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید. سپس شما را خمیر می كند تا نرم و انعطاف پذیر شوید. و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید. عشق با شما چنین رفتارها می كند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید.و. بدین معرفت با قلب زندگی پیوند كنید و جزیی از آن شوید. اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید ' خوشتر آنكه عریانی خود بپوشانید. و از دم تیغ خرمن كوب عشق بگریزید. به دنیایی كه از گردش فصلها در آن نشانی نیست' جایی كه شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید. و می گر یید اما تمامی اشكهای خود را فرو نمی ریزید. عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش. و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش. عشق نه مالك است و نه مملوك. زیرا عشق برای عشق كافی است. وقتی كه عاشق می شوید مگویید:" خداوند در قلب من است." بلكه بگویید " من در قلب خداوند جای دارم." و گمان مكنید كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه این عشق است كه اگر شما را شایسته بیند حركت شما را هدایت می كند. عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنكه به ذات خویش در رسد. اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید' آرزو كنید كه ذوب شوید و همچون جویباری باشید كه با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند. آرزو كنید كه رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه كنید. آرزو كنید كه زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاك ریزد. آرزو كنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس گویید كه یك روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است. آرزو كنید كه هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید. آرزو كنید كه شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید. و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او. از كتاب ‹پیامبر› اثر ارزنده ی جبران خلیل جبران ترجمه ی دكتر حسین الهی قمشه ای
آنگاه المیترا گفت:با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:
هر زمان كه عشق اشارتی به شما كرد در پی او بشتابید'
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید'
و هر چند كه تیغهای پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.
و هر زمان كه عشق با شما سخن گوید او را باور كنید.
هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.
زیرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر می نهد ' به صلیب نیز میكشد.
و چنانكه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می كند.
و چنانكه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را كه در آفتاب می رقصند نوازش می كند .
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را كه به زمین چسبیده اند تكان می دهد.
عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می كند.
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از كاه می رهاند.
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
سپس شما را خمیر می كند تا نرم و انعطاف پذیر شوید.
و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.
عشق با شما چنین رفتارها می كند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید.و. بدین معرفت با قلب زندگی پیوند كنید و جزیی از آن شوید.
اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید '
خوشتر آنكه عریانی خود بپوشانید.
و از دم تیغ خرمن كوب عشق بگریزید.
به دنیایی كه از گردش فصلها در آن نشانی نیست'
جایی كه شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید.
و می گر یید اما تمامی اشكهای خود را فرو نمی ریزید.
عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.
عشق نه مالك است و نه مملوك.
زیرا عشق برای عشق كافی است.
وقتی كه عاشق می شوید مگویید:" خداوند در قلب من است." بلكه بگویید " من در قلب خداوند جای دارم."
و گمان مكنید كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه این عشق است كه اگر شما را شایسته بیند حركت شما را هدایت می كند.
عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنكه به ذات خویش در رسد.
اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید'
آرزو كنید كه ذوب شوید و همچون جویباری باشید كه با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو كنید كه رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه كنید.
آرزو كنید كه زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاك ریزد.
آرزو كنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید
و سپاس گویید كه یك روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنید كه هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.
آرزو كنید كه شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید.
و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.
از كتاب ‹پیامبر› اثر ارزنده ی جبران خلیل جبران ترجمه ی دكتر حسین الهی قمشه ای
به دنبال خدا نگرد ..... خدا در بیابان های خالی از انسان نیست ...... خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست ..... خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست .... خدا آنجا نیست .... به دنبالش نگرد. خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست. در قلبیست که برای تو می تپد .... خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ... خدا آنجاست ....... خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست، در جمع عزیزترین هایت است ... خدا در دستی است که به یاری می گیری ... در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است که به لب می نشانی ......... خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست .... لابلای کتاب های کهنه نیست .... این قدر نگرد .... گشتنت زمانیست که هدر می دهی ... زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد .... خدا در عطر خوش نان است ، آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی خدا در جشن و سروریست که به پا می کنی ... آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی .... خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ... آنجا نیست .... او جایی است که همه شادند، جایی است که قلب های شکسته ای نمانده ... در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش، و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش، و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا .... قویترین است و کاملترین ... همه چیز را می داند. آخر او پدر من است .... خدا را در غم جستجو نکن، در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها روایت کرده اند نگرد ... آنجا نیست ... خدا را جای دگر باید جستجو کنی .... جوانمردهایی که با پای پیاده میروند به جستجوی خدا او را نخواهند یافت ... خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته .... در قلبیست که برای تو می تپد .... در میان گرمای دستان ماست که که به هم پیچیده..... خدا اینجاست مهربان من اینجا ....
به دنبال خدا نگرد .....
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست ......
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست .....
خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست ....
خدا آنجا نیست ....
به دنبالش نگرد.
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.
در قلبیست که برای تو می تپد ....
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ...
خدا آنجاست .......
خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست،
در جمع عزیزترین هایت است ...
خدا در دستی است که به یاری می گیری ...
در قلبی است که شاد می کنی،
در لبخندی است که به لب می نشانی .........
خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ....
لابلای کتاب های کهنه نیست ....
این قدر نگرد ....
گشتنت زمانیست که هدر می دهی ...
زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد ....
خدا در عطر خوش نان است ،
آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی
خدا در جشن و سروریست که به پا می کنی ...
آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی ....
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ...
آنجا نیست ....
او جایی است که همه شادند،
جایی است که قلب های شکسته ای نمانده ...
در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش،
و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش،
و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا ....
قویترین است و کاملترین ...
همه چیز را می داند.
آخر او پدر من است ....
خدا را در غم جستجو نکن،
در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها روایت کرده اند نگرد ...
آنجا نیست ...
خدا را جای دگر باید جستجو کنی ....
جوانمردهایی که با پای پیاده میروند به جستجوی خدا او را نخواهند یافت ...
خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم
در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ....
در میان گرمای دستان ماست که که به هم پیچیده.....
خدا اینجاست مهربان من
اینجا ....
......................
آنگاه هنگامی که نیاز فریاد کند و پاسخی نگیرد، صدای شکسته شدنی هم شنیده نخواهد شد، چون دل با تمام یقین دنیای تنهای خویش را باور دارد، چه آیینه زیبایست آینه باورها و.......
روزها و شبها و زشتیها و زیباییهای زندگی با دستها و فکر ما رقم می خورد می توانیم زیبا یا نازیبایشان کنیم...................
افسوس در چیزی که من ناتوانم دیگران نیز ناتوان خواهند بود زیرا دنیای مرا خوب نمیشناسند ....
چه بی رحمانه به تازیان زمانه شلاق میخوری و چه بی امان تو را به نداشتههایت محکوم میکنند.......................؟
تو ای بازیگر تقدیر و ای کوبنده ی احساس انسانی، اگر روزی شود دنیا به کام من و تو بازیچه ای در دست من باشی، تو را در دادگاه عدل انسانی به حق محکوم می کردم به جرم کشتن احساس این عالیترین حسن خدادادی . ................
بهترين لحظه راهي شدنت اكنون استباور روز براي گذر از شب كافي ست.................
فرا رسیدن میلاد باسعادت منجی عالم حضرت مهدی موعود (عج)
..............تبریک و تهنیت باد. .
نشنو از ني ني حصيري بينواست بشنو از دل دل حريم کبرياست ني بسوزد خاک و خاکستر شود ...
عشق, ترجمه زخم است.////
دل پر خونش اندوه عمیقی دارد/؟؟؟؟
بهترین فریاد اعتراض دلم به زمانه ای که آنقدر امتحانت می کند و آنقدر به زمین می زندت تا بالاخره راه و رسم درست قدم برداشتن را یاد بگیری و ای کاش همه، تحمل این افتادن های پی در پی را داشته باشند
آواره شدن ,حکایت سختی نیست. از پاکی
اشکهای خود فهمیدم . لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
عشق قطره و آتش
قطره از آتش پرسید: به چه چیز من علاقهمند شدی؟
آتش جواب داد : عاشق پاکیت........ عاشق صاف و یک دست بودنت......
قطره گفت: من باید به چه چیز تو علاقه مند شوم؟
آتش جواب داد: من هیچ ندارم جز یک دل داغ و سوزان که آن هم دیگر مال توست......
من چیزی ندارم که تو به آن علاقه مند شوی.........
قطره گفت: چرا به شمع علاق مند نشدی؟ او که تشابه بیشتری با تو دارد؟
آتش گفت: شمع معشوقی دارد و من هم حسی به او ندارم.......
قطره گفت : معشوقش کیست؟
آتش گفت : پروانه........
قطره گفت : اگر من هم معشوقی داشته باشم چه؟
آتش سکوت کرد و لحظه ای سرد شد.........
گفت من عاشقم ودرکت میکنم..... اگر معشوقی داری من دیگر اینجا کاری ندارم....
برایتان از ته قلب آرزوی خشبختی میکنم.......
بلند شد تا برود ...... هر گامی که بر میداشت نورش کمتر میشد و حرارتش سرد تر....
قطره گفت : من معشوق ندارم.....
ناگهان آتش گرم شد و به قطره نگاهی از روی شادی و عشق کرد ورفت........
ماه ها گذشت و عشق آتش داغ تر میشد......
و دوری و فراغ نفسش را گرفته بود.......
طاقت نیاورد و پیش قطره رفت.......
به او التماس کرد و از او خواست تا بگوید ......
قطره گفت: زود است و اکنون نباید عجله کرد......
قطره روز به روز زیبا تر می شد و آتش روز به روز سرد تر.....
آتش از درون داغ میکشید و قطره آرام بود....
قطره مهربان بود و میتوانست عشق آتش را درک کند اما فکر میکرد نباید عجله کند...
به این فکر میکرد شاید کسی پیدا شود که از آتش هم بیشتر دوستش داشته باشد......
با این که مهربان و پاک بود اما آتش را نادیده میگرفت.....
آتش روز به روز ضعیف تر میشد و قطره روز به روز زیباتر.......
روز ها میگذشت......... آتش امید داشت اما داشت نابود میشد از فراق....
زمستان شرو شده بود......قطره که خانه اش زیر کوه بود از زمستان میترسید...
از یخ زدن...... امّا همه چیز خوب پیش رفت..........
زمستان گذشت و قطره در امان ماند........
قطره آدمهای زیادی را میدید............. وقتی آن همه پستی و دروغ و فساد را میدید بر تجربه اش افزوده میشد.....
و به آتش نیز فکر میکرد و مقداری به آتش علاقه مند شده بود......
اما پیش خود می گفت هنوز زود است، نباید به او بگویم شاید کسی بهتر پیدا شود......
ماه ها گذشت و قطره به این نتیجه رسید که عشق آتش ، کامل ترین عشق بود.....
فهمید که آتش عشقش واقی بود......
اما کجاست؟..... یادش آمد که بعد از آخرین بار که دید آتش ملتمسانه از پشت درخت پنهانی نگاهش میکند، او را ندیده..........
یعنی کجاست ؟ چرا نمی آید او را ببیند؟
یکی گفت حتما رفته دنبال عشق دیگری..........
یعنی حرف هایش دروغ بود؟ ...... یعنی عشق دیگری گرفته و قطره را فراموش کرده؟
قطره شرو به گریه کرد ...... داد میزد و میگفت متنفرم از عاشقان دروغین.....
اکنون که قطره آتش را فریاد میزد، آتش نبود............
یکی میگفت از این شهر رفته.........
یکی میگفت عشق جدید پیدا کرده.......
هر کسی حرفی برای خود میزد...........
قطره عاشق بود اما معشوقش فراموشش کرده بود.....
یعنی آن همه حرف دروغ بود؟......
سالها میگذشتند و قطره از فراق میسوخت و بخار میشد......
تازه فهمید بود که آتش چه میگفت........ فهمیده بود که آتش چه میکشید.....
پس کجاست؟......حرف های آتش را به خاطر می آورد...... حرف هایش درست بود و او اکنون که خود عاشق بود میتوانست درکشان کند.......
پس آتش راست میگفت؟ ...... واقعا عاشقم بود؟......
تازه فکر های بدبینانه را کنار گذاشت ...........
گفت مگر میشود عاشق واقعی عشقش را ول کند؟......
همان تور که من نمیتوانم آتش را فراموش کنم......
پس آتش اتفاقی برایش افتاده..........
نگران شد...... مضطرب و پریشان شده بود.........
فکر کرد و یادش افتاد آخرین بار او پشت درخت نزدیک خانه اش بود...... با سرعت پیش درخت رفت....
گفت درخت آتش را ندیدی؟
درخت گفت: هر روز برای دیدنت می آمد و بعد کلی اشک میریخت و می رفت
قطره گفت : آخرین بار کی آمد
درخت گفت : اوایل زمستان...... آن روز آمد و تو را دید وقتی بیرون امدی ، لرزیدی و زود رفتی داخل خانه........
آن روز آتش گریه نکرد..... خوشحال بود و من دیدم که به طرف خانه ات آمد و بعد دیگر اورا ندیدم.....
قطره گفت پس حتما کوه اورا دیده.......... نزدیک کوه رفت گفت ای کوه بزرگ .....
آتش را ندیدی: کوه گفت دیدم ولی فقط یک بار......
قطره با خوشحالی گفت کی؟ .....
کوه گفت: اوایل زمستان ..... آتش آمد نزدیک خانه ات و از من پرسید در آن دور دست چه میبینی؟
من گفتم زمستانی سخت............
به پشت پنجره ات آمد ...... یک بار سیر نگاهت کرد و به من گفت اگر روزی قطره سراغم را از تو گرفت به او بگو با تمام وجودم دوستش داشتم....و هیچ وقت پشیمان نیستم و نخواهم بود... و ناگهان درخشید و به گرما تبدیل شد و خود را روی خانه ات ریخت تا تو از زمستان آسیب نبینی.........
قطره لبخندی زد و اشک در چشمان زیبایش حلقه زد.........بغض گویش را گرفته بود.....
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه یك امروز مهمان توأم, فردا چرا؟
شهریارا بی حبیب خود نمى كردی سفر
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟..............................
آفتاب باش تا اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی ...........
بر حاشیه برگ شقایق بنویسید
گل طاقت بین در ودیوار ندارد...........
..........................................